گلچین غزل معاصر /شعر روز ایران/ارسال مطلب از طریق نظرات امکان پذیر است
 
 
 
نویسنده : ، دکتر امین رادمنش ، خانم غزل خجسته فرد
تاریخ : شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵
چشم واکردی و دیدی کشورت بر باد رفت 
آن بهشت بی بدیل باورت بر باد رفت

آتشی افتاد برجانت ندیدی که چه شد !
انتهای ماجرا خاکسترت بر باد رفت

مثل اقوام مغول در پوستینت رخنه کرد 
دشمنی خونخوار تا که لشکرت بر باد رفت

ای دل غافل بمیری بهتر از این است که 
با دوچشم خود ببینی دلبرت بر باد رفت

آخرت را داده ای بر باد و دنیای تو هم 
پا به پای عمر ِبی حاصل ترت بر باد رفت

پادشاهی که نمی خواهی بفهمی پشت سر
راه برگشتی نمانده !سنگرت برباد رفت

با زبان سرخ می خوانی غزل بی اختیار
 خارج از دستت دلت شد تا سرت بر باد رفت

#
مخفیانه دوستت دارم نمی دانم چه شد  
تارموی مانده لای دفترت بر باد رفت
سید مهدی نژادهاشمی
نویسنده : ، دکتر امین رادمنش ، خانم غزل خجسته فرد
تاریخ : شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵
نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام

نه لایقم به دشمنى نه آن که دوست دارى ام

 

تو آن نگاه خیره اى در انتظار آمدن

من آن دو پلک خسته که به هم نمى گذارى ام

 

تو خسته اى و خسته تر منم که هرز مى روم

تو از همه فرارى و من از خودم فرارى ام

 

زمانه در پى تو بود و لو ندادمت ولى

مرا به بند مى کشد به جرم راز دارى ام

 

شناختند عامیان من و تو را به این نشان

تو را به صبر کردنت مرا به بى قرارى ام

 

چقدر غصه مى خورم که هستى و ندارمت

مدام طعنه میزند به بودنم ، ندارى ام

 

سید تقی سیدی  

نویسنده : ، دکتر امین رادمنش ، خانم غزل خجسته فرد
تاریخ : شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵
 

آرزویم فقط این است زمان برگردد

تیرهایی که رهاشد به کمان برگردد

 

سالها منتظر سوت قطارم که کسی

باسلام و گل سرخ و چمدان برگردد

 

من نوشتم که تورا دوست ندارم ای کاش

نامه ام گم بشود، نامه رسان برگردد

 

روی تنهایی دنیا اگر افتاده به من

باید امروز ورقهای جهان برگردد

 

پیرمردی به غزلهای من ایمان آورد

به سفررفت و قسم خورد جوان برگردد

 

مهسا تیموری  

نویسنده : ، دکتر امین رادمنش ، خانم غزل خجسته فرد
تاریخ : شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵
این روزها سخاوت باد صبا کم است

یعنی خبر ز سوی تو این روزها کم است

 

اینجا کنار پنجره تنها نشسته ام

در کوچه ای که عابر درد آشنا کم است

 

من دفتری پر از غزلم، ناب ناب ناب

چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است

 

باز آ ببین که بی تو در این شهر پر ملال

احساس ، عشق ، عاطفه ، یا نیست یا کم است

 

اقرار می کنم که در اینجا بدون تو

حتی برای آه کشیدن هوا کم است

 

دل در جواب زمزمه های بمان من

می گفت می روم که در این سینه جا کم است

 

غیر از خدا که را بپرستم؟ تو را ، تو را

حس می کنم برای دلم یک خدا کم است

 

 

محمد سلمانی

نویسنده : ، دکتر امین رادمنش ، خانم غزل خجسته فرد
تاریخ : شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵

باور مکن که زندگی از مرگ , بهتر است 

این طرز فکر , نوع ِغم انگیز ِباور است
دنیا به وفق حال تو بود و برای من 
تا بوده تا به هست همیشه ستمگر است 
بوی زوال می وزد از دور سمت من 
گلهای دامن تو اگر چه معطر است 
گلهای دامن تو اگر چه شبیه به _
دروازه های باز به آغوش ِ قمصر است 
با من به هم زدی تو به دعوای زرگری !
دستت به  زیر کاسه ی یک شخص دیگر است 
با این نگاه خیره به زخمم نمک مپاش
با چشم خود که سخت ترین نوع کیفر است 
پایان ِ آن نوشته شده این نبرد تا _
در دست ِمن عصا و تو دستت به خنجر است 
در خاک و خون دمیده دلم راکه حس کنم 
جنگ میان عشق و جنون نابرابر است 
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی 
 
 
این وبلاگ مختص معرفی شاعران مطرح در عرصه شعر معاصر ایران است
((برای بررسی و درج اشعار در قسمت نظرها شعرهایتان را ارسال نمایید ))