نه هرکس دل به شیرین می دهد فرهاد می گویند
نه هرکس بر لبش ، لبخند دارد ، شاد ، می گویند
به قصد سرنگونی سمت این کشور مکش لشکر
نمی دانی مگر کار تورا بیداد می گویند
منجم ها به گندم زار موهایت نظر دارند
که عمر هر کسی دیده تو را بر باد می گویند
چه وعده های سَر^، خرمن به ما دادند، می آیی
در آن روزی که آنرا نیمه ی خرداد می گویند
قفس از من پرنده ساخته بی بال و پر ، مردم
مرا از هفت دولت توامان آزاد می گویند
کجا حال خوشی دارد یکی از جمع در این شهر
که نام شهر ما را بی تو عشق آباد می گویند
رضا خانی مگر کشف حجاب آورده ای با خود
به این شیوه دل و دین بردن استبداد می گویند
خدا ناباورانه باورت کردم ، نفهمیدم
به دل_ بر داشتن از عشق تو الحاد می گویند
من از بی رحمی ات گفتم میان جمع ، خندیدند
به تو جلاد می گویم به من شیاد می گویند
تنم در گور می لرزد همین ها که مرا راندند
از این شهر خراب آباد ، روحت شاد می گویند
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
چگونه چاره به حال کلافه باید کرد
تو را به شعر چگونه اضافه باید کرد
تو را که شیری و از تو رمیده است آهو
اسیر عطر دل انگیز نافه باید کرد
به فال قهوه دلت خوش شده نگفته کسی
که راه چاره برای خرافه باید کرد
چگونه بغض فروخورده را بدون صدا
مچاله در خفقان ملافه باید کرد
که قیل و قال نیاید به ما و در سینه
به جرم عشق غمت را اضافه باید کرد
تو را که حضرت عشقی
، بگو به من ،
دعوت
چگونه
محترمانه
به کافه باید کرد
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
#شعر_عاشقانه
#غزل_معاصر
#غزل_کلاسیک
#غزلسرا











